![]() |
![]() |
|
| فریدون مشیری |
|
سینه صبح را گلوله شکافت |
|
+ نوشته شده در
85/10/22ساعت توسط سروش |
|
|
در پیش چشم خسته من دفتری گشود
کز سال های پیش چندین هزار عکس در آن یادگار بود تصویر رنگ مرده از یاد رفته ها رخسار خک خورده در خک خفته ها چشمان بی تفاوت شان چشمه ملال لبهای بی تبسم شان قصه زوال بگسسته از وجود پیوسته با خیال هر صفحه پیش چشمم دیوار می نمود متروک و غمگرفته و بیمار هر عکس چون دریچه به دیوار انگار آن چشم های خاموش آن چهره های مات همراه قصه هاشان از آن دریچه ها پرواز کرده اند در موج گردباد کبود و بنفش مرگ راهی در آن فضای تهی باز کرده اند پای دریچه ای چشمم به چشم مادر بیمارم اوفتاد یادش بخیر او از همین دریچه به آفاق پر گشود رفت آن چنان که هیچ نیامد دگر فرود ای آسمان تیره تا جاودان تهی من از کدام پنجره پرواز میکنم وز ظلمت فشرده این روزگار تلخ سوی کدام روزنه ره باز میکنم |
|
+ نوشته شده در
85/10/22ساعت توسط سروش |
|
|
بی صدا شب تا سحر
یاران خود را خواند و گرد آورد جا به جا در راه ها بر شاخه ها بر بام گسترد صبحگاهان شهر سرتا پا سیاه از تیرگی های گنهکاران ناگهان چون نوعروسی در پرندین پوشش پک سپید تازه سر بر کرد شهر اینک دست نیروهای نورانی است در پس این چهره تابنده اما باطنی تاریک دودآلود ظلمانی است گر بخواهد خویشتن را زین پلیدی هم بپیراید همتی بی حرف همچون برف می باید |
|
+ نوشته شده در
85/10/22ساعت توسط سروش |
|
|
باز کن پنجرهها را که نسیم |
|
+ نوشته شده در
85/10/22ساعت توسط سروش |
|
|
شرم تان باد ای خداوندان قدرت
بس کنید بس کنید از اینهمه ظلم و قساوت بس کنید ای نگهبانان آزادی نگهداران صلح ای جهان را لطف تان تا قعر دوزخ رهنمون سرب داغ است اینکه می بارید بر دلهای مردم سرب داغ موج خون است ایم که می رانید بر آن کشتی خودکامگی موج خون گر نه کورید و نه کر گر مسلسل هاتان یک لحظه سکت می شوند بشنوید و بنگرید بشنوید این وای مادرهای جان آزرده است کاندرین شبهای وححشت سوگواری می کنند بشنوید این بانگ فرزندان مادر مردهاست کز ستم های شما هر گوشه زاری می کنند بنگرید این کشتزاران را که مزدوران تان روز و شب با خون مردم آبیاری می کنند بنگرید این خلق عالم را که دندان بر جگر بیدادتان را بردباری میکنند دست ها از دست تان ای سنگ چشمان بر خداست گر چه می دانم آنچه بیداری ندارد خواب مرگ بی گناهان است وجدان شماست با تمام اشک هایم باز نومیدانه خواهش می کنم بس کنید بس کنید فکر مادرهای دلواپس کنید رحم بر این غنچه های نازک نورس کنید بس کنید |
|
+ نوشته شده در
85/10/22ساعت توسط سروش |
|
|
چه صدف ها که به دریای وجود
|
|
+ نوشته شده در
85/10/21ساعت توسط سروش |
|
|
چرا از مرگ می ترسید
چرزا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید مپندارید بوم نا امیدی باز به بام خاطر من می کند پرواز مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است مگر می این چراغ بزم جان مستی نمی آرد مگر افیون افسونکار نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد مگر این می پرستی ها و مستی ها برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست مگر دنبال آرامش نمی گردید چرا از مرگ می ترسید کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید می و افیون فریبی تیزبال و تند پروازند اگر درمان اندوهند خماری جانگزا دارند نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید خوش آن مستی که هوشیاری نمی بیند چرا از مرگ می ترسید چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید بهشت جاودان آن جاست جهان آنجا و جان آنجاست گران خواب ابد در بستر گلوی مرگ مهربان آنجاست سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است همه ذرات هستی محو در رویای بی رنگ فراموشی است تنه فریادی نه آهنگی نه آوایی نه دیروزی نه امروزی نه فردایی جهان آرام و جان آرام زمان در خواب بی فرجام خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند سر از بالین اندوه گران خویش بردارید در این دوران که آزادگی نام و نشانی نیست در این دوران که هر جا هر که را زر در ترازو زور در بازوست جهان را دست این ننامردم صدرنگ بسپارید که کام از یکدیگر گیرند و خون یکدیگر ریزند درین غوغا فرومانند و غوغا ها برانگیزند سر از بالین اندوه گران خویش بردارید همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید چرا آغوش گرم مرگ را فاسانه می دانید چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید چرا از مرگ می ترسید |
|
+ نوشته شده در
85/10/21ساعت توسط سروش |
|
|
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد
|
|
+ نوشته شده در
85/10/21ساعت توسط سروش |
|
|
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون هابیل از همان روزی که فرزندان آدم زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید آدمیت مرد گرچه آدم زنده بود از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند آدمیت مرده بود بعد دنیا هی پر از آدم شد و این اسباب گشت و گشت قرنها از مرگ آدم هم گذشت ای دریغ آدمیت برنگشت قرن ما روزگار مرگ انسانیت است سینه دنیا ز خوبی ها تهی است صحبت از آزادگی پکی مروت ابلهی است صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست قرن موسی چمبه هاست روزگار مرگ انسانیت است من که از پژمردن یک شاخه گل از نگاه سکت یک کودک بیمار از فغان یک قناری در قفس از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار اشک در چشمان و بغضم در گلوست وندرین ایام زخهرم در پیاله زهر مارم در سبوست مرگ او را از کجا باور کنم صحبت از پژمردن یک برگ نیست وای جنگل را بیابان میکنند دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا آنچه این نامردان با جان انسان میکنند صحبت از پژمردن یک برگ نیست فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیسم فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست در کویری سوت و کور در میان مردمی ب ا این مصیبت ها صبور صحبت از مرگ محبت مرگ عشق گفتگو از مرگ انسانیت است |
|
+ نوشته شده در
85/10/21ساعت توسط سروش |
|
|
ای ستاره ها که از جهان دور
|
|
+ نوشته شده در
85/10/21ساعت توسط سروش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
salam
omidvaram az web logam khoshetun biad nazar yadetun nareh hollow_man210 |
| پیوندهای روزانه |
|
یه وبلاگ توپ آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
85/10/22 - 85/10/30 85/10/05 - 85/10/21 85/10/08 - 85/10/14 |
| پیوندها |
|
دانلود همه ی اهنگها شقایق گل من کافی نت نارنجی شب هفتم پزشکی طب اساطیری روح فیلتر شکن |
|
RSS
|
sorush